دل نوشته های حمید

رنگ دوستی

تقصیر ما نیست… تقصیر دنیاست… دنیاست که ما رو اونقدر تو خودش غرق کرده که از حال هم بی خبریم… حتی از حال بهترین دوستامون… همونایی که خیلی چیزا ازشون یاد گرفتیم، خیلی ازشون خاطره داریم… همون دوستایی که یه روزی اگه نمی دیدیمشون دلمون براشون تنگ میشد و انگار دلمون دنبال یه بهونه می گشت… دنبال یه رفیق می گشت…

این روزها خیلی دلم بهونه ی یه” دوست”، یه “رفیق” را کرده… رفیقی که باهم باشم… پشت هم باشیم…. اصلا انگار دوستی و رفاقتی که من دنبالشم رنگ دوستی های این دنیا نیست…دوستی های این دنیا همشون وسیله ی رفع نیاز از آدم ها شده… مثلا آدما معمولا واسه اینکه تنها نباشند دنبال دوست میگردند… اما امان از روزی که دیگه اون دوست نتونه تنهاییشونو پر کنه… خیلی راحت دوستیشونو تموم میکنن… یا آروم آروم اون دوستی کم رنگ و کم رنگ میشه که دیگه اثری ازش نمی مونه… دل من این دوستی را نمیخواد… دل من دنبال یه دوسته که نه واسه نیازبهش باهاش دوست بشه… واسه دوست داشتن باهاش دوست بشه… دلم یه “دوست” واقعی میخواد این روزها…

درخت

وقتی درخت در راستای معنی ومیلاد بر شاخه های لخت، پیراهن بلند بهاری دوخت، با اشتیاق رفتم به میهمانی آیینه…
اما دریغ، چشمم چه تلخ تلخ، پاییز را دوباره تماشا کرد…
و دیگر جوان نمی شوم… نه به وعده عشق و نه به وعده چشمان تو…
و دیگر به شوق نمی آیم… نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو…

و شایسته این نیست که باران ببارد و در پیشوازش دل من نباشد…

و شایسه این نیست که در کردهای محبت دلم را به دامن نریزم، دلم را نباشم…

چرا خواب باشم؟

ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم

ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر به کتفم نرویید

چرا خواب باشم؟

عبور کدامین افق وسعت انتظار مرا مژده آورد و هنگامه ی عشق را از دل من خبر داد؟

کجا بودم ای عشق… چرا چتر بر سر گرفتم؟

چرا ریشه های عطشناک احساس خود را به باران نگفتم؟

چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟

ببخشای ای عشق… ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم

اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم

اگر سنگ را دیدم اما در آیین احساس آواز گنجشک نفس های سبزینه را حس نکردم

اگر ماشه را دیدم اما هراس نگاه نفسگیر آهو به چشمم نیامد

ببخشای بر من که هرگز ندیدم نگاه نسیمی مرا بشکفاند و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند

و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم

و از باور ریشه ی مهربانی برویم

کجا بودم ای عشق؟

چرا روشنی را ندیدم؟

چرا روشنی بود و من لال بودم؟

چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم را نلرزاند؟

چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر در شعر من بی طرف ماند؟

چرا در شب یک حضور و حماسه که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت، دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد و چشم زنی را که از هجله ی هق هقی تلخ جوشید و پیوست با خون خورشید…

ببخشای ای عشق… ببخشای بر من اگر ریشه در خویش بستم و ماندم و خود را شکستم و هرگز نرفتم که در فرصتی خط شکن باور زندگی را بفهمم… و هرگز نرفتم که یک هجله برپا کنم بر سر کوچه ی زندگانی و در قاب خورشید بنشانم عکس دلم را…

تو را دیدم ای عشق و دیگر زمین آسمانیست…

و شایسته این نیست که در بهت بیهودگی ها بمانم

تورا دیدم ای عشق و آموختم از تو آغاز خود را…

نگاه تو کافیست… من آموختم ریشه ی رویش باغها را و باران خورشیدها را…

سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور، که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.
با این همه عمری اگر باقی بود، طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان…
—————————————————————-
با صدای ماندگار خسرو شکیبایی گوش کنید.

آدمک آخر دنیاست، بخند

آدمک مرگ همین جاست، بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست، بخند

دست خطی که تورا عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست، بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست، بخند

راستی آنچه که یادت دادیم

پرزدن نیست که درجاست، بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

بخدا آخر دنیاست، بخند…

—————————————————-

پ ن : با آرزوی سالی پر از لبخند برای شما

آغاز

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستم گری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم…

 

احمد شاملو

فلسفه خلقت انسان

و تو ای انسان!

این پیام خداوند را بشنو که برای نیل به نیروانا، برای حلول خدا در تو و برای طی فاصله دراز میان زمین و آسمان، باید در همین زندان تن، زنجیر خاک، غربت زمین بمانی و بمانی و با ریاضت تسلیم و شکنجه عبادت، راه حلول خدا را، آن سرچشمه ای را که روح تو موجی از آن است، در پیش پای او هموار کنی و تو می توانی، که در این زندان خاک، رهایی خود را به چنگ آوری، در خدا محو شوی و خدا در تو ورود کند و خدا تو شود و تو خدا شوی و دوگانگی برخیزد. این ها همه را می توانی به دست آوری، به این جاها همه می توانی برسی، هر چند در اسارت حیات خاکی باشی و گرفتار زمین دنی دنیا بمانی، اگر عبادت کنی و راه عبادت را بشناسی و مقام بلند تسلیم و رضا و سرمایه ارجمند تفویض را کسب کنی و باید چنین کنی و باید چنین باشی ای تو که مسجود ملایک شده ای!

برگرفته از کتاب فلسفه خلقت انسان – دکتر علی شریعتی

یه شب مهتاب

یه شب مهتاب ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره کوچه به کوچه
باغ انگوری باغ آلوچه،
دره به دره صحرا به صحرا،
اون جا که شبا پشت بیشه‌ها
یه پری می‌آد ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه موی پریشون…

این ترانه زیبا را با صدای ماندگار فرهاد گوش کنید

پرکن پیاله را …

پرکن پیاله را که این آب آتشین

دیری است ره به حال خراب من نمی برد!

MEMENTO

خوب تو کجا هستی؟

تو یه خونه!Memento

انگار واسه اولین باره که اینجا هستی…اما…

انگار یه هفته هست که اینجایی… یا یک ماه … شاید هم سه ماه…

گفتنش سخته … من نمی دونم…

این یه اتاق نا آشناس…

انگار همین الان یه فیلمو دیدم… چی دیدیم خدای من؟!

روی دستم با خودکار نوشتم “Memento رو ببین!”

یادداشت‌ها واقعا به درد بخور هستند…

ابر برچسب

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.